حیاط خلوت
اینجا روشن است...فانوس لازم نیست...همین برق چشمان منتظرم کافیست
گفتند بعداز آدم آمد....
خلق شد از حس یکپارچه ی دلدادگی
...عطر گل و ریحان را به دوش کشید...
همنشین سمن و یاسمن و اقاقی ها کلبه ی سرد وتاریک مرد را رونق بخشید...
عاشق شدو آواز سر داد...با طلوع یک سپیده دم ...خالق اورا پرداخت چون نقره ی آبدیده... صدف شد و مروارید ساخت...مادر شد...بوسید و بوئید گرانمایه طفلش را و از شیره ی جان سیراب کرد اورا
گیسوان ابریشمی اش ،را در مطبخ سپید کرد....هرروز طلوع را با عشق به غروب پیوند داد و آتشکده ی کلبه را روشن نگاه داشت...
دامنش مامن آرامش و دستانش جان پناه خستگی ها شد...
دستانش بوی بهشت دارد و چشمانش خلوتگاه رازهایی پنهان...
حضورش طعم بودن ...
شمع جانش روشنی بخش محفل...
نگاهش دریا دریا آرامش...
و شعر جاری چشمان نگرانش جاری در رگ های زندگی ...
...
آری این آینه ی تمام نمای خوبی های را
مادر نام دادند تا باشد که باشم....
مادرم تبریکم را با صمیمانه ترین واژه هایم به دست نسیم اردیبهشتی سپرده ام
منت بگذار و بپذیر...
میان سلول های خاکستری مغزم
سخت عذاب آوره...
واژه های ترک خورده...ذهن مردادی .... کلمات در انتظار بارش
همون قهوه ی
کافه "کاج" بود که
با چشمای تار از اشک
مثل زهرمار ،سَر کشیدم...

هوای تو از سرم پرید
بندهای دست و پایم را چندروزیست باز کرده اند
از پشت میله های سلول انفرادی ام
برای" او "دست تکان میدهم
می گویم
"یک نخ سیگار میهمانم میکنی؟"
فراموشم شده هق هق های فراق...
حس مزمن این روزها همین کودن بازی های تکراریست....
فریادهای مدام از عمق خوابهایی با مضمون "تو"
مرا به کودن شدن وامیدارد....
...
پ.ن:بدون شرح
| Design By : Pichak |
